يا رفيق!
روزي که اين جا را شروع کردم، حرف زدنم خيلي شبيه حرف زدن "اميرخاني" بود توي "من او". از "مصطفا مستور" هم هيچ دل خوشي نداشتم؛ به خاطر آن کتابش که اسمش هست...بگذريم. حالا خيلي وقت است که مثل خودم حرف مي زنم. ديروز هم رفتم سه تا از کتاب هاي مستور را خريدم؛ "چند روايت معتبر"، "من داناي کل هستم" و کتاب ديگري که اسمش هست...که جلد زردرنگي دارد. همه ي اين ها يعني من تغيير کرده ام. يعني تو و تهاني مرا تغيير داده ايد و وقتي کسي آن قدر توي زندگي آدم جا باز کند که آدم را تغيير بدهد لابد فراموش نشدني هم مي شود. من شايد هنوز آدم نباشم اما مي توانم قول بدهم که فراموشتان نمي کنم؛ نه تو را، نه تهاني را.
يک ماه مي شود که مي دانم رفتني ام. از تو ممنونم که خيال نداري دليل بپرسي؛ که خيال نداري بپرسي تا کي. از تو ممنونم که مي دانم خودم هم نمي دانم. نمي دانم برمي گردم يا نه. نمي دانم جاي ديگري خواهد بود يا نه. ولي از تو خيلي ممنونم. به خاطر همه چيز.
وصله پينه:
1-قرارمان که يادت هست؟ اگر چهل روز گذشت و از من خبري نشد، هر پنج شنبه يک فاتحه به نيتم بخوان.
2- مي خواستم کامنتداني را ببندم. ولي ديدم انصاف نيست خودم آخرين حرف هايم را بگويم و به تو مجال ندهم. همين. ديگر حرفي نيست.
يا علي مددي!
